تبليغاتX
عنکبوت سیاه - زندگی نامه و چند شعر از عمر خیام

 

بر من قلم قضا چو بی من رانند     پس نیک و بدش ز من چرا میدانند؟

دِی بی من و امروز چو دی بی من و توست     فردا به چه حجّــتم به داور خوانند

 

در دهر چو آواز گل تازه دهند     فرمای بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور  وز بهشت و دوزخ     فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

 

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود     آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک     چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد     کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز     معلومم شد که هیچ معلوم نشد

 

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار     بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

وآن گِل به زبان حال با او می گفت     من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار

 

گویند مرا که دوزخی باشد مست     قولی است خلاف وعده در آن ، نتوان بست

گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند     فردا بینی بهشت همچون کفِ دست

 

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن     به زانکه طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقّـا که به است     کالوده به پالوده هر خس بودن

 

قومی متفکر اند اندر ره دین     قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی     کای بی خبران راه نه آنست و نه این

 

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد     وز دست اجل بسی جگر ها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی     کاحوال مسافران دنیا چون شد؟

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است     من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر ودست از آن نسیه بدار          کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

قرار دادن مطالب این وبلاگ، در وبلاگ دیگری با ذکر منبع نشانه احترام به زحمات اینجانب میباشد

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 2:22 |