تبليغاتX
عنکبوت سیاه - یک غم به وسعت دنیا

سلام

می خوام راجع به مسئله ای صحبت کنم که شاید بارها در روزنامه ها و وبلاگ ها اونو خونده باشید و شاید ده ها بار با آن مواجه شده باشید

بعضی هاتون به سادگی از کنارش گذشتین و بعضی هاتون هم با افسوس (کم یا زیاد)ولی بالاخره از کنار آن گذشتید

این مسئله داستان زندگی افرادی هست که گویا انسان هستند ولی به دید انسان به آنها نگاه نمیشود چه اگر میشد برای آنها حقوقی قائل بودیم

این دو ماجرا ماجرا هایی هستند که برای من پیش آمده ، در رابطه با این انسانهای پاک سرشت یعنی کودکان کار

اولین ماجرا :

هوا سرد بود

بسار سرد انقدر که وقتی من از سرویس دانشگاه پیاده شدم حس کردم تمام وجودم به یکباره منجمد شده

دنبال کوتاه ترین راه بودم که خودم را به باشگاهمون برسونم و دستان منجمد و بی حسم رو جلوی بخاری بزرگ سالن گرم کنم

تو راهم به یه بچه کوچیک برخوردم که _طبق معمول مثل همه امثل خودش _ میخواست با التماس یکی از آدامساشو بهم بفروشه

هر چی بهم گفت یه آدامس میخری من جواب رد میدادم چرا که پیش خودم میگفتم اگه هیچ کی ازش خرید نکنه و باباش شب ببینه که پول زیادی در نمی آره شاید این طفل معصوم رو تو سرما نفرسته بیرون واسه کار

یه چند قدم جلوتر که رفتم تو ذهنم اومد شاید این در آمد بخش بزرگی از درآمد خانوادشون باشه

یا شاید آگه باباش شب ببینه بچه اش با پول کم برگشته کتکش بزنه و چندین " شاید" مشابه که تو اون "شاید" اولی گم میشد

برگشتم تا ازش یه آدامس بخرم یه 200 تومانی بهش دادم گفتم

یکی از ادامساتو بده

گفت میشه دوتا از من بخری

گفتم خوب بقیه پول واسه خودت

با غیرت خاصی و با محکمی به من گفت نه دوتا بگیر منظورش را فهمیدم ( طفلکی می خواست به من بفهمونه که گدا نیست ) ولی نتونستم بفهمم که اون بچه با این سن کمش چطوری این دو مسئله رو (گدایی و کار) از هم تفکیک میکنه

چون خود من با این سنم در مورد او نتونسته بودم این دو را از هم تفکیک کنم و تا آون زمان به این مسئله حتی فکر هم نکرده بودم

خیلی تعجب کردم و اندوه فراوانی وجودم را گرفت

بهش گفتم باشه دو تا میخرم به شرطی که بزاری یه عکس از تو بگیرم (از شانس خوبم دوربین دیجیتالم همراهم بود آخه میخواستم سر تمرین از بچه ها عکس بگیرم)

با خوشحالی فراوان گفت باشه کجا بایستم

باز هم تعجب کردم آخه تا اون زمان نمی دونستم که هنوز هم کسانی هستند که با دیدن دوربین ذوق زده میشن

دوتا عکس ازش گرفتم (عکس های زیر) و باش خدا حافظی کردم

تا دو روز تو فکرش بودم و بعد از دو روز دوباره برگشتم همونجایی که همیشه بود تا اطلاعات بیشتری در موردش به دست بیارم

ولی افسوس که دیگه اون بچه اونجا نبود

نمیدونم شاید سر یه پاساژ یا میدون یا چهار راه دیگه ایستاده بود

به چهرش نگاه کنین به چشمای فرشته وارش و اون لبخند پاکش که از درون مایه میگیره

بله این لبخندی است که من را به گریه میاندازد شما را نمیدانم

 

.........................................................

ماجرای دوم مربوط به یکی دیگه از شبهای سرد زمستونه

یه شب که با بچه هامون داشتیم میرفتیم خونه ی یکی دیگه از بچه ها جلوی یه سوپر مارکت ایستادیم تا کمی مواد غذایی تهییه کنیم

چند دقیقه ای گذشت که من با یه بچه کوچیک دیگه مواجه شدم

این یکی آدامس فروش نبود با باباش میرفت و تو آشغالا کارتن و چیز های به درد بخور پیدا میکرد

با این بچه برخوردی نداشتم ولی نکته ی قابل توجه این بود که وقتی تو رفتار مردمی که از مقابل بچه می گذشتن دقیق شدم واقعا حس کردم که این مردم (حتی دوستانم به جز یکیشون به اسم امیر که او هم مثل من ناراحت شده بود) اساسا این بچه رو نمیبینن چه برسه به اینکه بخوان افسوس بخورن یا کاری انجام بدن

حتی فیلمبرداری من هم نتونست توجه مردم رو به اون بچه جلب کنه(این فیلم را اینجا ببینید)

شاید بگین مردم خودشون هزار تا مشکل دارن

خوب داشته باشن مگه من ندارمباید فکر کنیم و مشکل اصلی رو بیابیم و اون مشکل جواب سوال زیر است:

چه چیزی بین ما _ مردم ایران_ را فاصله انداخته و کدام موجود این شکاف عضیم را بین ما ایجاد کرده است؟

در آخر خطاب به افرادی که مثل من با افسوس از کنار این فرشتگان می گذرند:

آیا فکر میکنید افسوس ما دردی رو از دردهای این بچه درمان میکنه

باور کنید این بچه ها به افسوس من و شما نیاز ندارن بلکه به حمایت ما نیاز دارند و به کمک ما (البته کمکی فراتر از کمک مالی شاید انسان بودنشان را و به تناسب آن حقوق انسانیشان را از ما طلب میکنند)

 

 

+ نوشته شده توسط امید در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:42 |