تبليغاتX
عنکبوت سیاه

طبق قولی که داده بودم موضوع مطلب جدید قلعه های تسخیر ناپذیر سارو  و همچنین فرهنگ نگه داری از میراث فرهنگی هست.

ابتدا توضیحات مختصری در مورد قلعه های سارو میزارم که منبع آن کتاب تاریخ سمنان هست بعد در مورد سیستم آبرسانی سارو می نویسم و در آخر در مود فرهنگ نگه داری از میراث فرهنگی.

 

در 10 کیلومتری شمال شرقی سمنان در نقطه کوهستانی به نام سارو آثار دو قلعه بسیار مستحکم و تسخیر ناپذیر موجود است که طرز ساختمان و انتخاب محل بنای آنها قابل توجه و درخور تحقیق می باشد. قدمت بنای این قلعه ها به دوران پیشدادیان و کیانیان بر میگردد(پیشدادیان و کیانیان دو سلسله افسانه ای هستند که قبل از هخامنشیان بوده اند) .قلعه های مذکور که در دو طرف کلاته یا مزرعه سارو که چشمه سار زیبایی است واقع شده اند .قلعه شمالی "ساروی کوچک" و  قلعه جنوبی "ساروی بزرگ" نامیده می شود.قلعه شمالی سارو بر اثر گذشت زمان و بروز سوانح طبیعی و همچنین خرابکاری افراد تنبل و زود باور در پی دست یافتن به گنج بی رنج تا اندازه ای ویران گردیده . ولی اسکلت محکم آن ابهت خاصی به این دره پر از سکوت و خالی از سکنه بخشیده است.اما قلعه جنوبی (ساروی بزرگ)که بر روی قله کوه بسیار بلندی شبیه گرد کوه دامغان بنا گردیده، به قدری محکم و تسخیر ناپذیر است که به نظر نگارنده یکی از مهمترین قلعه های دفاعی خطه شرق ایران محسوب می شود.

راه بالا رفتن به این قلعه بسیار سخت و خطرناک است .

ظاهرا ساختمان قلعه از سه طبقه تشکیل یافته و چنین به نظر میرسد که طبقه اول جای چهار پایان و طبقه دوم محل سکونت رعایا و خانواده آنان و طبقه سوم که دارای معبد و حمام و آبدارخانه بوده محل سکونت بزرگان بوده است.لازم به ذکر است که سیستم آبرسانی این قلعه به صورت شتر گلو بوده و درخور توجه و تحقیق است.

 عکس های این مطلب را در سایت 4shared.com آپلود کردم تا دیگه لینکش نپره

از شما می خوام حتما به این عکس های زیبا نگاهی بکنید

   

                         قلعه ساروی بزرگ                                              نمای ساروی کوچک از نگاه ساروی بزرگ

 

اسف بار است که  بسیاری از قسمت های این  دو قلعه بزرگ و مستحکم که از پیشینه تاریخی زیادی نیز برخوردارند توسط افراد بی فرهنگ و دانش تخریب شده.

در قسمت هایی از این قلعه ها به آثار کنده کاری افراد منفور و خودخواهی میرسیم که هیچ وقت به این فکر نکرده اند که به چه قیمتی میخواهند پول دار شوند؟ و آیا درست است که ما به قیمت از دست دادن تاریخمان کسب ثروت کنیم

در قسمت هایی دیگر به یادگاری هایی بر میخوریم که بر روی دیوار ها نوشته شده برخی از آنها با ذغال و برخی دیگر (بد تر از آن) با کنده کاری بر روی دیوار

 

متا سفانه مردم ما از فرهنگ استفاده و نگه داری ازمیراث فرهنگی و تاریخی برخوردار نیستند و به نظر من همین موضوع زمینه ی لازم جهت خرابکاری های حکومت را فراهم میکنه.

جالبه که وقتی شما در موزه شهدا قصد عکسبرداری از آثار رو (که 4 تا لباس و کلاه هست و از نظر تاریخی ارزشی نداره ) دارین جلو شما را میگیرند ولی اگه وارد یه موزه مثل موزه هگمتانه بشین می بینید که اینکار یه چیز عادیه و کسی به مردم تذکر نمیده (آخه فلاش دوربین باعث تخریب آثار در دراز مدت میشود)

درسته همه ما از خبر هایی مثل آبگیری سد سیوند و احتمال تخریب مقبره کوروش ناراحت میشیم ولی بهتر این موضوع را هم در نظر بگیریم که هریک از ما هم (آگاهانه یا نا آگاهانه) راهی بهتر از حکومت را در پیش نگرفته

به نظر من اگه بتونیم آمار تخریب روزانه آثار تاریخی رو در ایران و برای تمام بنا ها با هم جمع بکنیم بی شک درخواهیم یافت که هر روز یک سد سیوند در ایران آبگیری میشود و هر روز یک سارو تخریب میشود و .... ولی با این فرق که این سد را خود مردم ایران به دست خود آبگیری میکنند بی آنکه بدانند

پس باید از این مطلب ناراحت باشیم که متاسفانه هریک از ما نیز کوششی در جهت تخریب میراث گران بهایمان داریم

یادمه وقتی رفته بودم تخت جمشید مردمی را میدیدم که به دیوار های این بنا تکیه میدادند یا بر روی پایه ستون های آن می نشستند .

فردی را دیدم که با اشتیاق تمام داشت کتیبه ها را با دستاش لمس می کرد و احتمالا با دیدن آنها به خود می بالید ولی فکر این را نمیکرد که با کار او و افراد دیگری مثل او فرزندانمان چیزی برای به خود بالیدن نخواند داشت.

وقتی در این باره با مدیر یک موزه صحبت می کردم فهمیدم او هم از این موضوع رنجیده است و حرفش که برای من جالب بود این بود که می گفت : انقدر سطح آگاهی مردم در زمینه نگه داری از این میراث پایینه که بهتر هست و به  نفع خود مردمه که این آثار در معرض دید عموم قرار نگیره

با تمام این حرف هایی که گفتم آیا بهتر نیست در درجه اول سعی در بالا بردن سطح آگاهی خودمان در مورد نگه داری از میراث فرهنگی و تاریخی بکنیم

و چه خوبه اگه موردی می بینیم که یه فردی داره با بی اطلاعی اش دست به تخریب آثار میزنه تلاشی در جهت آگاهی دادن به او نیز بکنیم.

با این کار هم خودمان دستی در تخریب آثار نخواهیم داشت و هم اینکه حکومت جمهوری اسلامی با دیدن ارزش بالایی  که ما برای این آثار قائل میشویم دیگر جرات اقدامات تخریبی را به خود نخواهد داد .

 مطلب هفته آینده در مورد "قانون و لزوم مطالعه" خواهد بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 6:38 |
این هفته میخواستم  وبلاگ را با مطلبی از کوروش کبیر به روز کنم اما بهتر دیدم که این کار را در هفته های آینده انجام بدم تا وقت بیشتری جهت تهیه مطالب مختصرتر و مفیدتر داشته باشم.

واسه همین این هفته یادی میکنیم از استاد شیرین سخن ایرج میرزا.

در ابتدا شرح زندگی مختصری از ایرج میرزا را گرد آوری کردم و سپس چند تا از شعر هاش رو که به نظرم جالب بود گذاشتم

امیدوارم مورد پسند تان قرار گیرد

(( ایرج میرزا الملقب به جلال الممالک ابن غلام حسین میرزا ابن فتحعلی شاه قاجار))

جلال الدین ممالک ایرج میرزا فرزند (( صدر الشعرا)) غلام حسین میرزای قاجار و او پسر ملک ایرج بن فتحعلی شاه است بدین ترتیب فتحعلی شاه جد اعلای وی بود و پدران ایرج ، تا نیای بزرگ وی فتحعلی شاه همه شاعر بودند.

ایرج در تبریز پای به عرصه وجود نهاد و پس از آموزش زبان پارسی در مدرسه دار الفنون تبریز که شعبه ای از مدرسه دار الفنون تهران بود به تحصیل اشتغال ورزید و به فرا گیری فرانسه و عربی همت گمارد و به زبان های روسی و ترکی نیز آشنایی داشت .

پدر ایرج شاعر رسمی دربار مظفر الدین شاه بوده و لقب شاعری داشته. پس از مرگ وی، درباریان این منصب را به ایرج دادند تا بتواند از در آمد آن ، خانواده بی سرپرست پدر را سرپرستی کند.

ایرج از معدود شاعرانی بوده که از جاده هموار و کوبیده سرودن قصیده های قالبی و فرمول وار مدیحه به راه نا هموار و پر نشیب و فراز ، بلکه جاده نا گشوده سرودن شعر برای مردم و به منظور پیش بردن خواست های ملی و آرمان های مقدس اجتماعی انقلاب روی آورد.

انتقاد های تلخی که شاعر از اوضاع نا بسامان وطن خویش میکند تمام از دلی حساس که مهر وطن در آن موج میزند بر خواسته است.

ایرج قسمتی از عقب ماندگی های ایران را در نتیجه تلقین های شیخ ریا کار و روضه خوان خر و واعظان از روضه خوان بدتر و جن گیر و رمال می داند. قصیده ی هجویه ی شیخ فضل الله نوری ، قطعه اشک شیخ (که در پایین خواهد آمد) ، قسمت های از عارف نامه ( لینک آن را قرار داده ام) و شعر های دیگر همگی حاکی از این عقیده اوست.

سادگی و روانی و آسانی فوق العاده شعر ایرج، به همراه تازگی معانی و مضامین و پیروی از طرز بیان و دید گذشتگان موجب شد که بعضی از استادان و کارشناسان شعر فارسی معاصر او را مبدع شیوه ای به نام (( سبک روزنامه ای )) در شعر فارسی بشناسند.(چه که نثر روزنامه ای نیز برای مردم نوشته میشود و هدفش این است که برای عده ای هر چه بیشتر از مردم قابل درک باشد )

مشاغل ایرج:

ایرج میرزا مدتی در تبریز به مدیریت مدرسه مظفری منصوب بود. سپس چندی در نزد امین الدوله ابتدا در تبریز و سپس در تهران به سمت (( منشی مخصوص)) انجام وظیفه می نمود .

یکبار هم هـمراه قوام السلطنه به اروپا مسافرت کرد و پس از بازگشت به تبریز مدتی (( ریاست اطاق تجارت )) آنها را به عهده داشت .پس از آن به تهران آمد و وارد گمرک شد و در اداره کل گمرکات استان کرمانشاه به ریاست گمرک و صندوق کردستان انتصاب و ماموریت یافته و به سنندج وارد شد. وی پس از کناره گیری از گمرک به اداره فرهنگ رفت و در آن اداره به کار مشغول گردید. شاعر گرامی در سال 1327 قمری به معاونت استانداری اصفهان تعیین و به محل ماموریت خود عازم گردید و مدتی پس از آن فرمانداری شهرستان آباده را به او محول ساختند. از دیگر شغل های ایرج ماموریت در بندر پهلوی از طرف گمرک ، کارمند وزارت دارایی به عنوان ریاست دفتر محاکمات و پس از آن معاونت پیشکاری دارایی خراسان بود.وی در ولایت عهدی مظفر الدین شاه از شاعران رسمی بوده است.

چند شعر زیبا از اشعار ایرج:

اشک شیخ

نعوذ بالله  از آن قطـره های دیـده شیخ     چه خانـه ها که از این آب کم  خراب کند

شنیده ام که به دریای هند جانوریست     که کسبِ روزی با چشمِ اشک یاب کند

به ساحل آید و بی حس به روی خاک افتد     دو  دیــــده خیره به رخسـارِ آفتاب کند

شود ز تابش خور چشم او پر از قی و اشک     برای جلب مگس دیده پر لعاب کند

چو گشت کاسه ی چشمش پر از ذُباب و هَوام     به هم نهد مژه و سر به زیر آب کند

به آبِ دیـده ی سـوزنـده تر ز آتــشِ تیز           تن ذُباب و دل پشــه را کـباب کنــد

چو اشک این حَیوان است اشک دیده ی شیخ    مرو که صیدِ تو چون پشه و ذُباب کند

 

تصویر زن

در  ســردر  کـــاروانـسـرایی      تصویر زنی به گچ کشیدند

اربابِ عمایم این خبر را     از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا ، خلق     روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد     تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعتِ برق     می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد ، آن یکی خاک     یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را     با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرعِ نبی از این خطر جست     رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی     چون شیر دَرنده میجهیدند

بی پیچه زنِ گشاده رو را     با چین عفاف می دریدند

لب های قشنگِ خوشگلش را     مانندِ نبات می مکیدند

با لجمله تمام مردم شهر     در بحر گناه می تپیدند

در های بهشت بسته میشد     مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا     یکباره به صور می دمیدند

طَیر از وَ کَرات و وحش از جحر     انجم ز سپهر می رمیدند

این است که پیش خالق و خلق     طلاب علوم رو سفیدند

با این علـما هنـوز مردم        از رونـق ملـک نا امیدند

 

وطن دوستی

ما که اطفال این دبستانیم     همه از خاکِ پاکِ ایرانیم

همه با هم برادرِ وطنیم     مهربان همچو جسم با جانیم

اشرف و اَنجَبِ تمام ملل     یادگار     قدیمِ     دورانیم

وطن ما به جای مادر ماست     ما گروهِ وطن پرستانیم

شــکر  داریــم  کـز   طفــولیّـت     درس حُبّ الوطن همی خوانیم

چون که حُبّ الوطن ز ایمان است     مــا  یقیــنآ   ز  اهل  ایمــانیم

گر رسد دشمنی برای وطن     جان و دل رایگان بیفشانیم

لینک دانلود عارف نامه-ایرج میرزا

(هفته آینده وبلاگ را  با مطلبی در مورد قلعه های تسخیر نا پذیر سارو و صحبتی در مورد فرهنگ نگه داری از میراث فرهنگی به روز خواهم کرد)

 شاد و پیروز باشید

به امید آزادی ایران و ایرانی

 

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 4:10 |

سلام

می خوام راجع به مسئله ای صحبت کنم که شاید بارها در روزنامه ها و وبلاگ ها اونو خونده باشید و شاید ده ها بار با آن مواجه شده باشید

بعضی هاتون به سادگی از کنارش گذشتین و بعضی هاتون هم با افسوس (کم یا زیاد)ولی بالاخره از کنار آن گذشتید

این مسئله داستان زندگی افرادی هست که گویا انسان هستند ولی به دید انسان به آنها نگاه نمیشود چه اگر میشد برای آنها حقوقی قائل بودیم

این دو ماجرا ماجرا هایی هستند که برای من پیش آمده ، در رابطه با این انسانهای پاک سرشت یعنی کودکان کار

اولین ماجرا :

هوا سرد بود

بسار سرد انقدر که وقتی من از سرویس دانشگاه پیاده شدم حس کردم تمام وجودم به یکباره منجمد شده

دنبال کوتاه ترین راه بودم که خودم را به باشگاهمون برسونم و دستان منجمد و بی حسم رو جلوی بخاری بزرگ سالن گرم کنم

تو راهم به یه بچه کوچیک برخوردم که _طبق معمول مثل همه امثل خودش _ میخواست با التماس یکی از آدامساشو بهم بفروشه

هر چی بهم گفت یه آدامس میخری من جواب رد میدادم چرا که پیش خودم میگفتم اگه هیچ کی ازش خرید نکنه و باباش شب ببینه که پول زیادی در نمی آره شاید این طفل معصوم رو تو سرما نفرسته بیرون واسه کار

یه چند قدم جلوتر که رفتم تو ذهنم اومد شاید این در آمد بخش بزرگی از درآمد خانوادشون باشه

یا شاید آگه باباش شب ببینه بچه اش با پول کم برگشته کتکش بزنه و چندین " شاید" مشابه که تو اون "شاید" اولی گم میشد

برگشتم تا ازش یه آدامس بخرم یه 200 تومانی بهش دادم گفتم

یکی از ادامساتو بده

گفت میشه دوتا از من بخری

گفتم خوب بقیه پول واسه خودت

با غیرت خاصی و با محکمی به من گفت نه دوتا بگیر منظورش را فهمیدم ( طفلکی می خواست به من بفهمونه که گدا نیست ) ولی نتونستم بفهمم که اون بچه با این سن کمش چطوری این دو مسئله رو (گدایی و کار) از هم تفکیک میکنه

چون خود من با این سنم در مورد او نتونسته بودم این دو را از هم تفکیک کنم و تا آون زمان به این مسئله حتی فکر هم نکرده بودم

خیلی تعجب کردم و اندوه فراوانی وجودم را گرفت

بهش گفتم باشه دو تا میخرم به شرطی که بزاری یه عکس از تو بگیرم (از شانس خوبم دوربین دیجیتالم همراهم بود آخه میخواستم سر تمرین از بچه ها عکس بگیرم)

با خوشحالی فراوان گفت باشه کجا بایستم

باز هم تعجب کردم آخه تا اون زمان نمی دونستم که هنوز هم کسانی هستند که با دیدن دوربین ذوق زده میشن

دوتا عکس ازش گرفتم (عکس های زیر) و باش خدا حافظی کردم

تا دو روز تو فکرش بودم و بعد از دو روز دوباره برگشتم همونجایی که همیشه بود تا اطلاعات بیشتری در موردش به دست بیارم

ولی افسوس که دیگه اون بچه اونجا نبود

نمیدونم شاید سر یه پاساژ یا میدون یا چهار راه دیگه ایستاده بود

به چهرش نگاه کنین به چشمای فرشته وارش و اون لبخند پاکش که از درون مایه میگیره

بله این لبخندی است که من را به گریه میاندازد شما را نمیدانم

 

.........................................................

ماجرای دوم مربوط به یکی دیگه از شبهای سرد زمستونه

یه شب که با بچه هامون داشتیم میرفتیم خونه ی یکی دیگه از بچه ها جلوی یه سوپر مارکت ایستادیم تا کمی مواد غذایی تهییه کنیم

چند دقیقه ای گذشت که من با یه بچه کوچیک دیگه مواجه شدم

این یکی آدامس فروش نبود با باباش میرفت و تو آشغالا کارتن و چیز های به درد بخور پیدا میکرد

با این بچه برخوردی نداشتم ولی نکته ی قابل توجه این بود که وقتی تو رفتار مردمی که از مقابل بچه می گذشتن دقیق شدم واقعا حس کردم که این مردم (حتی دوستانم به جز یکیشون به اسم امیر که او هم مثل من ناراحت شده بود) اساسا این بچه رو نمیبینن چه برسه به اینکه بخوان افسوس بخورن یا کاری انجام بدن

حتی فیلمبرداری من هم نتونست توجه مردم رو به اون بچه جلب کنه(این فیلم را اینجا ببینید)

شاید بگین مردم خودشون هزار تا مشکل دارن

خوب داشته باشن مگه من ندارمباید فکر کنیم و مشکل اصلی رو بیابیم و اون مشکل جواب سوال زیر است:

چه چیزی بین ما _ مردم ایران_ را فاصله انداخته و کدام موجود این شکاف عضیم را بین ما ایجاد کرده است؟

در آخر خطاب به افرادی که مثل من با افسوس از کنار این فرشتگان می گذرند:

آیا فکر میکنید افسوس ما دردی رو از دردهای این بچه درمان میکنه

باور کنید این بچه ها به افسوس من و شما نیاز ندارن بلکه به حمایت ما نیاز دارند و به کمک ما (البته کمکی فراتر از کمک مالی شاید انسان بودنشان را و به تناسب آن حقوق انسانیشان را از ما طلب میکنند)

 

 

+ نوشته شده توسط امید در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:42 |
سلام

من دوباره برگشتم

شرمسارم از این آپ دیت های نا منظم

دیگه از این به بعد این وبلاگو منظم تر آپ دیت می کنم

مطمئن باشید

واسه شروع دوره تازه فعالیت وبلاگ متن یه ترانه زیبا از شهیار قنبری به نام گل لاله رو میزارم

باشد که از این خواب کهنه برخیزیم

 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله                          بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلب و می‌شناسه           هنوز شب زیر سرب و چکمه می‌ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه                نمی‌بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته                  سزای عاشقای خوب ما اینه؟

نترس از گوله‌ی دشمن گل لادن                   که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر                      دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم نا باور                         گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده                            دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره                          نگو این ابر بی بارون نمی‌ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن                      ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم                 نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره می‌کردیم                      که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تاهزار آفتاب هزار مهتاب                   نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گوله‌ی دشمن                بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره                         نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن                     که شب جز تیرگی چیزی نمی‌یاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره              نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره                بخون با من بیا تا من نگو دیره

سکوت شیشه‌های شب غمی داره               ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه‌های عشق و آزادی                       کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت سفره گل گندم                  نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه                         که فریاد تورو کم دارن این مر

 

به امید آزادی ایران

 

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 6:20 |